خرید بک لینک

برای کوچه سار شب، دلی دگر نمی تپد
برای غنچه های گل، نمی چرا نمی رسد
دلم گرفته از خودم، خودم که دم نمیزنم
به شهر مرده ی دلم، شفق چرا نمی زند؟
غمی نشسته بر دلم به پهنه ی تمام شهر
بگو به من چرا کسی، سکوت را نمی درد؟
نشسته در سکوت شب ، مسافر خزان زده
کسی به شهر مرده ها، قدم چرا نمی نهد

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 14:49

ز دسـتم بر نمیخیزد که یک دم بیتو بنشینم
بهجز رویت نمیخواهم که روی هیچکس بینم

تو را من دوست میدارم خلافِ هر که در عالم
اگر طعنهست در عقلم اگر رخنهست در دینم

سعدی

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:54

با که گویم؟ گاه از گفتن خستهاز دیدن راندهگاه تشنه بودنگاه لبریز از نبودنگاه می رومبه تنها بودندر تنهایی درونگاه بیرون می ایماز اندرونمی پذیرمتنها بودنرا بیرونگاه از نا گفته هاهراسان می گریزمتا نگویم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:02

درون همه ما ها جنگی بین دو گرگ در جریان است

یکی بد هست . بنام : خشم . حسادت . حرص و طمع . غیظ . دروغ . حقارت و نفس

دیگری خوب هست . بنام : شادی . صلح . عشق . امید . تواضع و فروتنی . مهربانی . همدلی و حقیقت

کدام گرگ برنده میشود ؟ گرگی که ما تغذیه اش کنیم

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:02

مشت همسایه,

ای خـدا تـا كی و تـا چنـد جفا بر سرما

اينهمـه جـور و جفـا نيست روا بر سـر ما

وای از اين زلزلهی شوم و بلاخيز كه ريخت

مسجـد وصـومعـه و ديـر و سرا بر سرما

چشم جادوی قدر خسته از اين بـاور پوچ

مـا در انـديشـه كـه آورد قضا بـر سـرما

بـاور عقل كجانديش نيايـد كـه چـه كرد

مشـت پنهـانی همسايـهی مـا بـر سرما

نورالله وثوق

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:02

باید تو را همیشه به دقت نگاه کردیعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کردخاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو راوقتی که آفرید چه مدت نگاه کردهر دو مخدرند که بیچاره می کنندباید به چشم هات به ندرت نگاه کردهر کس نظاره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:02

میرسد از راهقد بلند است و پردهها کوتاهآه از آنشب که چشم من افتادپشت پرده به تکه ای از ماهبچهی هیأتم من و حساسبه دو چشم تو و به رنگ سیاهمویت از زیر روسری پیداست دخترِه ... ، لا اله الا الله!به «ولا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:02

فیل از شیر پرسید چرا همیشه غرش میکنی؟شیر:باید همه بدانند من سلطانم.خرگوش این مکالمه راشنید.پس روزی بالای تپه رفت وخواست غرش کند.اما صدای نازکی مثل جیک جیک جوجه از حنجره اش بیرون آمد.روباه صدایش راشنیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند. کمی بعد، زن از سرویسدهی ضعیف داروخانهی شهر به همسایهی خود اعتراض کرد.او امیدوار بود همسایهاش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

زندگی فرصتی محدود برای رسیدن به آرزوهایمان را پیش رو می گذارد.

تنها راه رسیدن به آنچه میخواهیم و خواستارش هستیم تمرین مهارت هایی است که ما را هر روز ، ثانیه به ثانیه به آنچه میخواهیم باشیم نزدیک تر می کند.

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

( دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها )به دیدارم بیا هر شبدر این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند دلم تنگ استبیا ای روشن، ای روشنتر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی هادلم تنگ است بیا بنگرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور از آن قله پر برف آغوش کند باز همه مهر همه ناز سیمرغ طلاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

این شهرشهر قصه های مادر بزرگ نیستکه زیبا و آرام باشدآسمانش راهرگز آبی ندیده اممن از اینجا خواهم رفتو فرقی هم نمی کندکه فانوسی داشته باشم یا نهکسی که می گریزداز گم شدن نمی ترسد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

هراکلیتوس می گفت : "همه چیز روان است". همه چیز پیوسته در گذر، در حرکت است، هیچ چیز ثابت نیست. پس، " در یک رود دو بار نمی توان پا نهاد". زیرا بار دوم که پا در رود می نهم، نه رود همان است که بود نه من.

دنیای سوفی / یوستین گردر / ترجمه : حسن کامشاد / انتشارات نیلوفر

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز، از بزرگتر مبادا که بهش بر بخورد، از کوچکتر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید...

همنوایی شبانه ارکستر چوبها/ رضا قاسمی/ انتشارات نیلوفر

برچسب: نویسنده: محمد محمدپور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 7:31

صفحه بندی